همقطاری

به نام آنکه می داند و می آفریند

دارم از باغچه دیشب تو ...

 خواب خوشبختی شبنم ها را ...

 در هیاهوی نفس های زمین...

 در لب پنجره ای خاک آلود...

در  نفس گام به گام ... خاک از تن گیرم

خنده ات گلبارن!!!

نفست ..... هااااااااااا به هایم گرم تر!!!

و دلت را ای دوست!

به دل بیمارم ...گر گره تازه کنی...

بر دلم میبالم!

دوستت دارم اگر میدانی

دوستت دارم اگر میدانم

.... 

سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠ | ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ | همقطاری | نظرات () |

لعنت به من که عشق نمیدانم و هر چه مینویسم عاشقانه است

 

 

سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠ | ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ | همقطاری | نظرات () |

هیس!

آرام ...

 از خسته آباد کوچه بغلی گریز پا شده ام ...

میبینی هیاهویی را که نوازش گون برگها را کنار میزند ...

خیال نکن که بی پروا برای اناالحقی سترگ جانم را به دار کشیده ام ...

آمده فقط برای خیال ترانه گونه ات ...

نم نم ببار!

طراوت چشمان عاشقم!

چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠ | ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ | همقطاری | نظرات () |

میخواهم بنویسم...

که نوشته باشم ....

که یادواره این روزها را  در بغض شبیه رویای روزهای بهاری خط خطی کنم...

کسی حاضرست لحظه ای شانه هایش را قرض  دهد...

نفسی بند نگاهت ماندم...

نفسم را بستان!

 

 

یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩ | ٤:٢٥ ‎ب.ظ | همقطاری | نظرات () |

حرف هایی برای نگفتن...

یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب دورنگی را با کمتر از صداقت ندهم.

یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید این تنها چیزیست که دارد.

یادم باشد قلب کسی را نشکنم شاید دیگر هیچ وقت مجال جبرانش نباشد.

یادم باشد تا شقایق هست ، تا جیرجیرکها و جیک جیک گنجشکان و آواز پرندگان و صدای پای آب(یاد سهراب بخیر!) و امواج دریاها و صدای باد و قطرات شبنم و استواری کوه و وسعت دشت و سرسبزی چمنزار و طراوت جنگل باقیست ...

تا لطافت باران و درخشندگی ستاره ها  لبخند ماه  و گرمای خورشید و زیبایی و عطر گلها و نرمی شنهای ساحل و لطافت گلبرگ باقیست زندگی را زیبا بدانم.

 

(دلنوشتی از یک دوست)

دلنوشت من: دلم تنگ نگاه باران است ... چرا نمی بارد؟

 

 

 

پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩ | ۳:٠٢ ‎ب.ظ | همقطاری | نظرات () |

 

من رهای چشم های بارانم...

در ضریح پلک های تو نمی گنجم....

 

 

 

پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩ | ۱:۱۱ ‎ب.ظ | همقطاری | نظرات () |

چشمهایت شوخی شوخی ....

وقتی بی خبری دلم را دید ...

دلم شوخی شوخی ....

وقتی بی خبر از ماجرا یرای خود چرخ می زد ...

 

زد و جانانه به هم خوردند ...

زد و چشمهایت ... چشمهایت ... چشمهایت ....

مرا ساده در خود ... گیج و مست کرد ...

من که دنبال پرواز پروانه ای خرامان جست میزدم ...

زد و چشمهایت ... چشمهایت .... چشمهایت ...

زمین گیرم کرد ...

به گمانم  پروانه دلش برایم سوخت ...

آرام بوسه ای بر گونه ام زد و رفت ...

و من ...

تنها چیزی که به خاطر دارم لبخندت بود که دور می شد ...

 و چشمهایت که پنهانی مرا می پایید ...

 

 یه چیزی نوشت:

حالا اگر می روم ... نگذار به پای هیچ حسابی من بی حساب می روم ...

 شاکی نباش! به چشم هایت شکوه نمی آید ...

 

 

شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩ | ٧:۳٩ ‎ق.ظ | همقطاری | نظرات () |

www . night Skin . ir