همقطاری

به نام آنکه می داند و می آفریند

بنفشه در نگاه تو رکوع میکند بخند

جهان در عمق پنجره طلوع می کند بخند

بخند تا رها شویم به چشم های مست باد

که باد مست از تو رقص شروع میکند بخند

تو همنفس ترین نسیم! چه عاشقانه مانده ای

چه عاشقانه خنده ات, وضو می کند بخند

ستاره ها یکی یکی تلف شدند و ماه ماند

بخند که این غم ارچه ماند,کسوف میکند بخند

 

پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱ | ۳:٠٥ ‎ب.ظ | همقطاری | نظرات () |

نفس از خنده ترک خورد و دل از سرخی دیده

چه کسی لحن تو را خواند؟ چه کس از سیب رمیده؟

سیب دندانزده افتاد ... عاقبت زخمی دل شد

نفس از خنده برآمد ... سرخ ناکامی دل شد

گام مهتاب برون جست ... از لب حوض نگاهت

که همان قسمت عشق است ... سیب هایی که حرام است!!!

----------------------------------------------------

پ.ن: باید بیدار شوم ... دست به چشم هایم نکش !

 

سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ | ٩:٤٧ ‎ق.ظ | همقطاری | نظرات () |

دارم از باغچه دیشب تو ...

 خواب خوشبختی شبنم ها را ...

 در هیاهوی نفس های زمین...

 در لب پنجره ای خاک آلود...

در  نفس گام به گام ... خاک از تن گیرم

خنده ات گلبارن!!!

نفست ..... هااااااااااا به هایم گرم تر!!!

و دلت را ای دوست!

به دل بیمارم ...گر گره تازه کنی...

بر دلم میبالم!

دوستت دارم اگر میدانی

دوستت دارم اگر میدانم

.... 

سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠ | ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ | همقطاری | نظرات () |

لعنت به من که عشق نمیدانم و هر چه مینویسم عاشقانه است

 

 

سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠ | ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ | همقطاری | نظرات () |

هیس!

آرام ...

 از خسته آباد کوچه بغلی گریز پا شده ام ...

میبینی هیاهویی را که نوازش گون برگها را کنار میزند ...

خیال نکن که بی پروا برای اناالحقی سترگ جانم را به دار کشیده ام ...

آمده فقط برای خیال ترانه گونه ات ...

نم نم ببار!

طراوت چشمان عاشقم!

چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠ | ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ | همقطاری | نظرات () |

میخواهم بنویسم...

که نوشته باشم ....

که یادواره این روزها را  در بغض شبیه رویای روزهای بهاری خط خطی کنم...

کسی حاضرست لحظه ای شانه هایش را قرض  دهد...

نفسی بند نگاهت ماندم...

نفسم را بستان!

 

 

یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩ | ٤:٢٥ ‎ب.ظ | همقطاری | نظرات () |

حرف هایی برای نگفتن...

یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب دورنگی را با کمتر از صداقت ندهم.

یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید این تنها چیزیست که دارد.

یادم باشد قلب کسی را نشکنم شاید دیگر هیچ وقت مجال جبرانش نباشد.

یادم باشد تا شقایق هست ، تا جیرجیرکها و جیک جیک گنجشکان و آواز پرندگان و صدای پای آب(یاد سهراب بخیر!) و امواج دریاها و صدای باد و قطرات شبنم و استواری کوه و وسعت دشت و سرسبزی چمنزار و طراوت جنگل باقیست ...

تا لطافت باران و درخشندگی ستاره ها  لبخند ماه  و گرمای خورشید و زیبایی و عطر گلها و نرمی شنهای ساحل و لطافت گلبرگ باقیست زندگی را زیبا بدانم.

 

(دلنوشتی از یک دوست)

دلنوشت من: دلم تنگ نگاه باران است ... چرا نمی بارد؟

 

 

 

پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩ | ۳:٠٢ ‎ب.ظ | همقطاری | نظرات () |

www . night Skin . ir