شبیه بودن

میخواهم بنویسم...

که نوشته باشم ....

که یادواره این روزها را  در بغض شبیه رویای روزهای بهاری خط خطی کنم...

کسی حاضرست لحظه ای شانه هایش را قرض  دهد...

نفسی بند نگاهت ماندم...

نفسم را بستان!

 

 

/ 33 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آسیه

سلام همیشه آغاز سخن نیست گاهی دروازه ای می شود که قلبی را به میهمانی چشمی بخواند بهانه ای برای گفت و شنید قلبی که فراغت ِ از طامات و اشتغال به منهیّات، او را عابر گذرای هیچ چشمی نکرده است که ما در گذران شاهراه نظاره ی دیگران ِ پیرامونمان ...مختار به انتخاب نگاهی هستیم که در اجزاء پنهانی جانمان رسوخ بخواهد کرد بی هیچ جهدی بر قبول و هیچ مانعی در انکار انتظار گاهی اشتیاق وصل است اگر محبوب طاقت عشق را تاب بیارد ... ح . ا (حافظ ایمانی)

آسیه

من آمدم به دوباره ی دیدار همچون نسیمی که از دور تر وزیدن گرفته است تا برای تو از دلی سرود بسازم که آوازه خوان همیشه ی یاد است وز راهیان قافله ی نور و آشتی ست ...این شعر روشن است نگو نیست

آسیه

رفتن مهم نیست٬جای خالی مهم است

مسافر

نکنه دیگه واقعا نیستی![ناراحت]

مسافر

سلام مهربون هر دفعه عین شبه می ر و میای! یه چیزی شبیه بودن![چشمک] ممنون از تبریکت سایه ی شما مستدام باد[زبان] به روزم [گل]

هنگامه

از هنگامه به همقطاری: زنده ای؟

فکرجوان

دلم واسه غر و لندات تنگ شده

زهره

کجانی؟!